واژه هایی که آزادی قدس را فریاد می زنند+ شعرهایی به مناسبت روز جهانی قدس

به مناسبت فرا رسیدن روز جهانی قدس چند شعر در همین موضوع را برای شما به ارمغان آوردیم .

به مناسبت فرا رسیدن روز جهانی قدس چند شعر در همین موضوع را برای شما به ارمغان آوردیم .   به‌ هم‌ می‌ریزد این‌ آشوب‌ها وقتی‌ جهان‌ را غبارآلود می‌بینی‌ تمام‌ آسمان‌ را چه‌ فرقی‌ می‌کند؟ در هر کجای‌ نقشه‌ باشی‌ فلسطین‌ مثل‌ بغضی‌ از تو می‌گیرد امان‌ را دل‌ این‌ سنگ‌ها را اشک‌ شاید... نه‌، بعید است‌ دل‌ ما را به‌ درد آورد ، امّا دیگران‌ را... ! و حالا چند جای‌ نقشه‌ طوفانی‌ست‌، ابری‌ست‌ و حالا بیشتر این‌ مردم‌ بی‌خانمان‌ را... میان‌ دود و خاکستر رها می‌بینی‌، ای‌کاش‌ زمین‌ قدری‌ فرومی‌برد غم‌های‌ زمان‌ را خیالت جمع! روزی‌ می‌رسد، مردی‌ می‌آید که می‌گیرد از این‌ نامردها تیر و کمان‌ را چه‌قدر این‌ روزها داغند سرخطّ خبرها خبرهایی‌ که‌ آتش‌ می‌زنند آتش‌فشان‌ را چه‌ فرقی‌ می‌کند؟ لبنان‌، یمن‌، بحرین‌، وقتی‌ خبر لرزانده‌ از آن‌ سو تن‌ نصف‌ جهان‌ را مریم کرباسی     توفان پیچید،‌ برگی از پا افتاد فریادی رفت و رفت،‌ گم شد در باد دستی با خون نوشت بر دامن خاک: شمشیر یهود را عرب صیقل داد امید مهدی‌نژاد     ای کاش دوباره عشق آغاز شود   تا بار دگر غزّه سرافراز شود صدها غزل نگفته دارند، اگر     یک‌روز دهانِ سنگ‌ها باز شود فرامرز عرب‌عامری     جنگ بچه ای ست بازیگوش بدون دوست بدون همبازی. این را از نگاه پسر بچه ای خواندم که با سنگ هایش تانک هارا به بازی می گرفت حسام برزگران     زمین قرن بیست و یک ، گرفته رنگ نیستی به خود بیا ،به خود بگو ، در این زمانه کیستی ؟ ستاره های آرزوی کودکان قدس را ستانده است پرچم رژیم صهیونیستی گرفته سرزمین غار نور را سپاه شب ببین چه کار می کنند نطفه های بو لهب حجاز را نگاه کن ، ببین اسیر کعبه را شدست شیعه خون جگر،یمن شدست جان به لب خوشا در این مسیر با شهید هم قدم شدن مدافع حرم شدن ، به عشق هم قسم شدن خبر بده به بیدها ، که ایستاده ایم ما   خزان نبرده سرو را دمی به فکر خم شدن محمدسجاد حیدری     باز در قبله ی آغاز کفن می روید ضربه بر کیست که خون از تن من می روید؟ دشت در دشت ز آیات خدا سرشار است یعنی از پیکر پاک شهدا سرشار است خفته و – در نظر باز – ز بیدارانند بی سرانند و سراسر همه سردارانند بشکند دست پلیدی که شکست این سر و دست ما ید واحده هستیم و نداریم شکست ما نمردیم و نمیریم که نامیراییم گسترش یافته ی آتش عاشوراییم هر کجا عشق بتابد وطن ما آنجاست هر کجا کشته ی عشقی است تن ما آنجاست سنگ بردار فلسطین! همه سنگ اندازند بانگ بردار برادر! همه بی آوازند چه کسی گفت که فریاد تو بی تأثیر است که ازل تا به ابد جلوه ی یک تکبیر است قلم خلق که با جوهر دین می سازد هر چه باطل به جهان نقش زمین می سازد گر بخواهند و نخواهند، ترا می خواهیم گر بیایند و نیایند تو را همراهیم ما که بی پا و سرانیم، جهانی دستیم ما زخود بی خبرانیم و خدایی هستیم آتش این است که ماییم که سرتا پاییم زنده ماییم چو تابنده ی عاشوراییم جامه ها تیره ولی عشق در آن تابان است آستین پاره، ولی دست خدا در آن است بس کن ای خیره! ز فرزند پیمبر کشتن دست بردار ز نوباوه حیدر کشتن بوی خیبر ز پس کوه احد می آید رفته رفته است که اسلام به خود می آید سر من زخم تو از خیبر و خندق دارد تیغ خونریز تو برگردن ما حق دارد! چند قرن است به ما ضربه زنی ای ناپاک گرچه بر خاک بیفتیم، نیفتیم به خاک! نی ستانیم و ز آواز «بلی» سرشاریم ما و سازش؟ نه! که آهنگ خدا را داریم یا علی! قوت اخلاص در ین بازو نه یا علی! زور یداللهی خود در او نه از کران تا به کران لشکر حزب اللهی تیغهایی ز شهادت همه در خونخواهی سبز پوشان شگفتی ز شهادت زنده حالشان گشته دگرگون و شده آینده تیغ عشاق بلندست و نیاید کوتاه راه ما همره زخم ست و ببریم این راه! تا سلاح علوی در کف من می روید خود به خود بر کفن دشت  بدن می روید! این زره نیست که کردید به تن این کفن است باز هم مرحبتان زیر سم اسب من است آب خورده ست ز خونهای شما شمشیرم به علی! قبله ی خود را ز شما می گیرم احمد زارعی     غم مخور کودک فلسطینی که سرت زیر تیغ های بلاست؛ آن طرف تر برادران عرب رقص شمشیر  هایشان بر پاست آن طرف تر برادران عرب یک دقیقه سکوت فرمودند یک دقیقه سکوت ؟...نه! یک قرن، که اساسا به یادبود شماست موی ژولیده ی تو را فردا بولدوزر ، خوب ، شانه خواهد کرد بدن قطعه قطعه  ی پدرت بند پایانی معاهده هاست پدرت قطعه قطعه خواهد شد مادرت قطعه قطعه خواهد شد و سرت قطع نامه خواهد شد برعلیه جنایت  هولوکاست غم مخور کودک فلسطینی!غم همبازیان  گمشده را از دل سنگ آهن و آوار دست و پای عروسکی پیداست زوزه ی ناتمام موشک ها موش در بازی ات دواندن نیست بازی ات بازی بزرگان است بازی جنگ ، بازی غوغاست تو پدر خوانده  های دنیا را با همین بازی ات بر آشفتی چه غریب است کودکی هایت که خلاف قواعد دنیاست قلوه سنگی که توی مشتت بود پر کشید وکشید و موشک شد تا پس از این چگونه خواهد بود؟ چشم امید ما به فردا هاست رضا شیبانی     یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه غم دین بود در اندیشه ی مردم، غم نان نه شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر پریشان کرد جمع یکدل ما را ، پشیمان نه سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان! به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه برای او که کشتن را صلاح خویش می داند تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه! کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه! گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه! به جمهوری اسلامی ایران گفته ایم "آری" به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: "نه" کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه! محمدحسین ملکیان   و اکنون دو شعر از علی فردوسی را در این موضوع مرور می کنیم. او در شعر نخست، با اشاره به شعار «القُدسُ لَنا»، حماسه فلسطین را مانند حماسه کربلا می بیند و می سراید: وقت است دگر مُشت کنی دست دعا را فریاد کنی نغمه ی "اَلقُدسُ لَنا" را آیینه ی حق شو که ببینند و بمیرند این لشکرِ خفّاش‌صفت، نور خدا را زان خون که شتک می‌زند از سینه ی سرخ ات تطهیر بده زخم دل سبزه‌قبا را شب خیمه برافراشته در غربت غزّه آواره هر کوی و گذر کرده صبا را وقت است به دریا بزند سینۀ سینا هم سوکِ پسر دارد و هم داغ برادر ای خلق! ببینید عیان کرب‌وبلا را جولان بده، ای سعیِ عطشناک در این خاک تا گم نکند تشنه‌لبی سمت صفا را وقت است که یکبار دگر سنگ ابابیل در هم شکند لشکر ظلم خلفا را یک دستِ تو گل، دست دگر سنگ، بشوران آن خوی اَشِدّائیِ قوم ِرُحَما را روزی برسد باز مگر دخترِ غزّه در باد به رقص آوَرَد، آن زلف رها را و اما شعر دیگری از او و از زبان یک سنگ همیار فلسطینیان چنین است: یک اتفاق ساده، مرا بیقرار کرد باید نشست و یک غزل تازه، کار کرد در کوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خورد سنگی که فکر و ذکر دلم را، دچار کرد از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود آیا چه کارها که در این روزگار کرد با سنگ می‌شود جلوی سیل را گرفت طغیان رودهای روان را، مهار کرد یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت بی‌سرپناه‌ها همه را، خانه‌دار کرد یا می‌شود که نام کسی را بر آن نوشت با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت زد شیشه‌ای شکست و دوید و فرار کرد با سنگ مفت می‌شود اصلا به لطف بخت گنجشکهای مفت زیادی شکار کرد یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد یا سنگِ روی یخ شد و القصه خویش را در پیش چشم ناکس و کس، شرمسار کرد ناگاه بی ‌مقدمه آمد به حرف، سنگ این‌گونه گفت و سخت مرا بی‌قرار کرد: تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد.